X
تبلیغات
رنج تنهایی بهتر از گدایی محبت است

رنج تنهایی بهتر از گدایی محبت است

سکوت

 

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                         

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

 

          کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!


سکوت شبهای سیاه و بی صدا            پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت        درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب         درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز              هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب        تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب            تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو         پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را            تقدیم این جانم  بهای عشق توست.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:7  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

فقیر و ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:59  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

داستان پیرمرد بسیار زیبا

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:53  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

ولنتاین

ولنتاین ، روز عشق

قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟

حدودای 1700 سال پیش در روم حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.


والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه.خلاصه نامه نگاری شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:48  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

سلام به همگی امیدوارم خوبو خوش باشین من که کسی رو ندارم این روز قشنگ رو بهش تبریک بگم ولی به تمام شماها که افتخار دادین و به من سر زدین میگم.

ولنتاین (روز عشق) رو تبریک میگم.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:40  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

شعر آخر دلتنگی من است و من شبانه های بی تو را پر از

ترانه میکنم شاید حجم تنهایی من رنگ دیگری گیرد...

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:46  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

شعر تنهایی

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

 

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

 

و من شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم!!!

 

درون کلبه خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

 

درون سینه ی پر جوش خویش اما!!!

 

کسی حال من تنها نمی پرسد

 

و من چون تک درخت زرد پاییزم!!!

 

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

 

و دیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:56  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  | 

یا حق

 

سلام به همه ی دوستان عزیز به وبلاگ من خوش اومدین امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد

چه کسی بر در کلبه تنهایی من می کوبد

آخر من و این کلبه احزان تنهاییم

سال هاست که کسی

از جاده دل گذر نکرده

 

در این سال ها

با رؤیایی سپید به خواب رفتم و

در روزهای سیاه به پا خواستم

از هیاهو و تیرگی روزها

به سکوت و سیاهی شب ها پناه بردم

 

سال ها بود که کسی

بر در کلبه تنهایی دل نمی کوبید

 

ولی من در انتظار کسی هستم

شاید که او آمده باشد

یا که عابری باشد تن خسته و گمراه

تشنه لبی در حسرت کوزه ای آب

 

چراغ کلبه ام خاموش شد

صدای نفسم به زوزه باد گره خورد و

من در حسرت خالی شدن از تنهایی

 

دیدم که فقط تنهایی من

از سر بازی می کوفت

بر در کلبه تنهایی من.

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:27  توسط ღ♥ღ تنهاتر از تنها ღ♥ღ  |